نمیدونم از کجا بگم یا بنویسم،از بس به زبون آوردم و دیوانه وار صدایت کردم خسته شدم.
ولی این دوست داشتن اینقدر لذت بخش بود که حاضر شدم از غرور و شخصیت انسانی
خودم بگذرم.بخدا دیگه طاقت ماندن ندارم.خسته شدم از زندگی،از روزگار نامرد که طوری
آدمو به زمین میزنه که نمیشه بلند شد.مجالی برای زنده ماندن نیست.خودت بگو ای با وجدان.
آدمی مگه چقدر ظرفیت داره.باور کن دل من از جنس سنگ نیست.
چرا نمیخوای واقعیت رو قبول کنی که منم میتونم عاشق بشم و نه از نوع مجازی،بلکه عاشق
واقعی.کدام حرفم دروغ بود که باعث رنجش خاطر تو شد.تنها گناهم این بود که صادقانه باهات
صحبت کردم.نمیدانستم اینقدر از واقعیت وحشت داری و نمیخوای با اون روبرو بشی.
اگه حتی کمی میفهمیدم که راستی و درستی اینقدر باعث نابودی من میشه،از همون روز اول
هر چی دروغ تو دنیا بود رو به زبون میآوردم تا بدونی خیلی دردناک تر هست دروغ شنیدن.
چی کار کنم که هیچ وقت نتوانستم دروغ گوی خوبی باشم.یعنی خدا این نعمت رو از من گرفت.
سنگ صبوری میخواستم تا بتونم باهاش از درد دل هام بگم و اونم طاقت شنیدن این همه سنگینی
سکوت رو داشته باشه نه این که قصاب شوی و با تمام نفرتت جگرم رو تکه تکه کنی.بخدای احد
و واحد قلبم شکست.شکستنی که در تمام زندگی نداشتم.دلم توان به دوش کشیدن این همه تنهایی و
غم رو نداره.ندای قلبم به گوش دورترین مردم در دوردست ترین نقاط عالم هستی رسید،ولی تو
در گوش خود چوب پنبه گذاشتی.
تا چه اندازه میتوانی بی تفاوت باشی.بخدا بعضی وقتها از خودم تنفر پیدا میکنم.همش عذاب وجدان
دارم که چرا باهات با صداقت صحبت کردم و از حسی درون دلم بود برایت گفتم.پشیمان شدم.
فکر نمیکردم بعضی از افراد میخوان با دروغ زندگی کنن و دل خوش به مال دنیا و خوشی های
زود گذر باشن.از این به بعد با کاری که تو انجام دادی تصمیم گرفتم ادامه زندگی ام رو با دروغ
سپری کنم تا منم طعم دروغ رو بچشم که شاید کسی دلش برام بسوزد.آه که چقدر دوستت داشتم،
ولی همیشه میترسیدم به زبانش بیاورم.عاشقانه می پرستیدمت.همیشه نیرویی در تو بود که مرا
بی اختیار به سویت میکشید.اینقدر قوی که متوجه اطرافم و اتفاقاتی دور و برم میگذشت نبودم و
تو چه بی رحمانه همه درهای خوشبختی رو برابرم بستی.
دیگه نمیخوام تو رو مجبور به کاری کنم که دوست نداری،دیگه نمیخواد دوستم داشته باشی.
فقط یه تقاضای عاجزانه دارم اجازه دهی خودم در تنهاییم دوستت داشته باشم.همون دوست داشتن
یه طرفه که سرانجامی نداره.با این کار میتونم تو تنهاییم حداقل به فکرت باشم و دل خوش به این که
آری بدستت آوردم.فقط میخوام تو همین رویای شیرین خودم بمیرم.
الهی سرمایه ای جز محبت تو و کلامی جز کلامی که تو به امانت داده ای ندارم.
دراین بازار آشوب کسی جز تو خریدارش نیست،چه خوب معامله ای...............
+ نوشته شده توسط یه دیونه در چهارشنبه یکم آذر 1385 و ساعت
1:31 AM |