تبليغاتX
×در این روز تنها مرگ است دروغ نمی گوید ×
سلام بی وفای من

این آخرین نامه ی من به تو , توی این کلبه ی عشقه

 

می شینم و منتظر می مونم که دل سنگت به حالم بسوزه

دیگه خسته شدم گل من .... از گریه کردن خسته ام

تو می خوای بری و من کاری نمی تونم بکنم

 جز اینکه آرزو کنم که خوشبخت باشی ....

جز اینکه از خدا بخوام به اندازه ی همه ی اشکایی که من برای تو ریختم

                                                  و می ریزم تو بخندی و شادی کنی

برو ... خدا به همراهت

ولی فقط اینو بدون که همیشه یه پسر تنها

یه گوشه ی این دنیای بی رحم چشم  انتظارت نشسته و عاشقانه دوستت داره

منتظره که برگردی و بهش لبخند بزنی ....

تا ابد چشای خستم به راهته .... چشم انتظارم نذار ....

تنها ستاره ی آسمون عشقم نذار شبام بی ستاره و تاریک بشه ....

قسمت میدم به خدایی که تورو به من داد برگرد و پیشم بمون که ....

                                                       من بی تو می میرم ....

TinyPic image 

      

+ نوشته شده توسط یه دیونه در چهارشنبه دوم بهمن 1387 و ساعت 12:18 PM |
 


يادت در ذهنم و عشقت در قلبم و عطر مهربانيت در تمام وجودم است عزيزم محبت را در پاکي نگاهت و صداقت را در وجود مهربانت معني کردم وبدان که زيباترين لحظه هايم در کنار تو بودن است

+ نوشته شده توسط یه دیونه در دوشنبه بیستم فروردین 1386 و ساعت 5:59 PM |
ميدونم برات عجيبه...

 

اينهمه اصرار و خواهش ...

 

اينهمه خواستن دستهات ...

 

بدون حتی نوازش ...

 

ميدونم كه خندهايی ...

 

واسه تو گريه دردم ...

 

ميگذری از من و ميری ...

 

اما باز من برميگردم ...

 

ميدونم برات عجيبه ...

 

من با اون همه غرورم ...

 

پيش همه بدی­هات ...

 

چطوری بازم صبورم ...

 

ميدونم واست سواله ...

 

كه چرا پيشت حقيرم ...

 

دور ميشی منو نبينی ...

 

                                     باز سراغ تو می گيرم ...

                                         

                                                

+ نوشته شده توسط یه دیونه در دوشنبه بیستم فروردین 1386 و ساعت 5:53 PM |

هميشه مي پنداشتم

كه عشقي همانند عشق ما را

تنها در رؤياها مي توان يافت

در گذشته

نمي خواستم هيچ كس كاملاً مرا بشناسد

حالا

مي بينم به تو چيزهايي را از خود مي گويم

كه مدت ها بدان ها فكر نكرده ام

چرا كه مي خواهم

همه چيز را دربارۀ من بداني

در گذشته

مي خواستم ديگران تنها نيكي هايم را ببينند

حالا مي بينم از اين كه تو اشتباهات مرا مي بيني ناراحت

نمي شوم

چرا كه مي خواهم مرا همان طور كه هستم بپذيري

در گذشته

مي پنداشتم تنها من هستم

كه مي توانم براي خود درست تصميم بگيرم

حالا

مي توانم نظراتم را با تو در ميان بگذارم

و تو مرا در تصميماتم ياري مي كني

چرا كه به تو اطمينان كامل دارم

در گذشته

شيوۀ رفتار با مردم برايم بي ارزش بود

حالا

مي بينم كه نسبت به همه

احساس تازه اي يافته ام

چرا كه تو

لطيف ترين احساسات مرا برانگيخته اي

در گذشته

عشق برايم واژه اي ناشناخته بود

حالا

مي بينم كه در اعماق وجودم

هر بافت ، هر عصب ، هر هيجان

و هر احساس من

در التهاب است

در شور شگفت انگيز عشق

هميشه مي پنداشتم

كه عشقي همانند عشق ما را

تنها در رؤياها مي توان يافت

حالا در يافته ام

كه عشق ما

حتي از آنچه در رؤياها مي يابيم نيز

زيبا تر است

و آن عشق

تنها از آن توست

+ نوشته شده توسط یه دیونه در سه شنبه هشتم اسفند 1385 و ساعت 12:54 PM |

زندگي پر از غمه تا حالا به دنيايي كه دارين توش زندگي مي كنيين فكر كردين ديشب خيلي فكر كردم به اين نتيجه رسدم كه كسي رو كه مثل جون خودت عاشقشي دوستش داري اصلا تو رو دوست نداره  كسي كه ازش نفرت داري كه حتي نگاش كني نمي دونم چرا عاشقته حاضره جونش رو فدات كنه ولي ۲نفري كه عاشق هم هستم تا پاي مرگ با همديگر عهد بستن ولي به رسم اين زمونه به همديگه نميرسن و فقط  همه چيز رو به خاطره مي سپرند  خدا اين سزاوار بندهاته

+ نوشته شده توسط یه دیونه در سه شنبه هشتم اسفند 1385 و ساعت 12:53 PM |

زندگي پر از غمه تا حالا به دنيايي كه دارين توش زندگي مي كنيين فكر كردين ديشب خيلي فكر كردم به اين نتيجه رسدم كه كسي رو كه مثل جون خودت عاشقشي دوستش داري اصلا تو رو دوست نداره  كسي كه ازش نفرت داري كه حتي نگاش كني نمي دونم چرا عاشقته حاضره جونش رو فدات كنه ولي ۲نفري كه عاشق هم هستم تا پاي مرگ با همديگر عهد بستن ولي به رسم اين زمونه به همديگه نميرسن و فقط  همه چيز رو به خاطره مي سپرند  خدا اين سزاوار بندهاته

+ نوشته شده توسط یه دیونه در سه شنبه هشتم اسفند 1385 و ساعت 12:52 PM |
 

اگر كلمه دوستت دارم نمايشگر عشق خدايي من نسبت به توست

اگر كلمه دوستت دارم راضي كننده و تسكين دهنده قلبهاست

اگر كلمه دوستت دارم پايان همه جدايي هاست

اگر كلمه دوستت دارم نشانگر اشتياق راستين من نسبت به توست

اگر كلمه دوستت دارم كليد زندان من و توست

پس با تمام وجود فرياد ميزنم

                                      دوستت دارم

+ نوشته شده توسط یه دیونه در سه شنبه هشتم اسفند 1385 و ساعت 12:46 PM |

زندگی مثل پرنده ایی هست که اگر همزمان با او نپری زمین خورده ایی.

یاور همیشه مومن تو برو سفر سلامت             غم من مخور که دوریت برای من شده عادت

 

ناجی عاطفه من شعرم از تو جون گرفته           رگ خشک بودن من از تن تو خون

+ نوشته شده توسط یه دیونه در سه شنبه هشتم اسفند 1385 و ساعت 12:41 PM |

یه مارگیری نشسته بود دم لونه یه مار خوش خط وخالی.می خواست بگیردش.یکی از اولیای خدا که منطق حیوانات رو هم ادراک می کرد از اونجا می گذشت.ماره رو کرد به این عبد صالح خدا و گفت: این می خواد منو بگیره.خیال کرده می تونه منو بگیره.رفت و بعد از چند دقیقه که برگشت دید که اون شخص ماره رو گرفته و گذاشته تو کیسه داره می بره.به ماره گفت تو که گفتی نمی تونه منو بگیره.پس چی شد؟ماره گفت:من عاشق یکی از اسماء خداوند هستم.این منو قسم داد به اون اسمی که عاشقشم. گفت خستم کردی دیگه بیا بیرون.اسم محبوب منو آورد منم به خاطر عشق به محبوبم اومدم بیرون.گفتم ولش کن اسم حبیبم رو برده بذار برم تو دامش.

اما من در راه محبوبم چه کردم؟ کاری کردم که بگم خدا این کارو فقط و فقط برای تو انجام دادم؟

(برگرفته وبلاگ یه دوست)

+ نوشته شده توسط یه دیونه در جمعه پانزدهم دی 1385 و ساعت 7:19 PM |

 

در تعطيلات كريسمس، در يك بعد از ظهر سرد زمستاني، پسر شش هفت ساله‌اي جلوي ويترين مغازه‌اي ايستاده بود. او كفش به پا نداشت و لباسهايش پاره پوره بودند. زن جواني از آنجا مي‌گذشت. همين كه چشمش به پسرك افتاد، آرزو و اشتياق را در چشمهاي آبي او خواند. دست كودك را گرفت و داخل مغازه برد و برايش كفش و يك دست لباس گرمكن خريد.
آنها بيرون آمدند و زن جوان به پسرك گفت
حالا به خانه برگرد. انشالله كه تعطيلات شاد و خوبي داشته باشي پسرك سرش را بالا آورد، نگاهي به او كرد و پرسيد: «خانم! شما خدا هستيد؟
زن جوان لبخندي زد و گفت: «نه پسرم. من فقط يكي از بندگان او هستم

پسرك گفت: «مطمئن بودم با او نسبتي داريد

+ نوشته شده توسط یه دیونه در چهارشنبه ششم دی 1385 و ساعت 6:42 PM |
مرد بر لبه پرتگاهي راه مي ‏رفت. پايش لغزيد و داشت سقوط مي‏ كرد ناگهان با دستانش شاخه ي كوچك گياهي را گرفت اما خيلي زود فهميد كه آن شاخه آنقدر كوچك است كه نمي ‏تواند او را نگه دارد. پس سرش را بالا گرفت و فرياد زد : كسي آن بالا نيست؟ يك نفر گفت: من هستم. مرد گفت: تو كي هستي؟ او گفت: من خدا هستم. مرد گفت: خدايا نجاتم بده من دارم سقوط مي ‏كنم. خدا گفت: آيا به من اعتماد داري؟ مرد گفت: بله خداوند گفت: پس آن شاخه را رها كن. مرد كمي سكوت كرد و فرياد زد: كس ديگري آنجا نيست؟؟
+ نوشته شده توسط یه دیونه در چهارشنبه بیست و نهم آذر 1385 و ساعت 7:2 PM |

Image hosting by TinyPicImage hosting by TinyPic

دفعه اول تو کوچه ديدمش گفت داداشی ميای بازی کنيم؟

بعده اينکه بازيمون تموم شد گفتی تو بهترين داداشه دنيایی،

وقتی بزرگتر شدم به دانشگاه رفتم چشام همش اونو ميديد و ميخواستم از ته قلبم بگم عاشقشم

دوسش دارم اما اون گفت تو بهترين دادشه دنيايی وقتی ازدواج کرد من ساقدوسش بودم بازم

 گفت تو بهترين دادشه دنيايی و وقتی مرد من زيره تابوتشو گرفتم مطمئن بودم

 اگه ميتونست حرف بزنه ميگفت تو بهترين دادشه دنيايی چند وقت بعدی

وقتی دفتره خاطراتشو خوندم ديدم نوشته عاشقت بودم دوست داشتم اما ميترسيدم بگم برا

همين ميگفتم تو بهترين دادشه دنيایی

+ نوشته شده توسط یه دیونه در پنجشنبه شانزدهم آذر 1385 و ساعت 4:51 PM |

بردی از یادم  دادی بر بادم با یادت شادم

                                                      دل به تو دادم در دام افتادم از غم آزادم

دل به تو دادم فتادم به بند ای گلبرگ اشک خونینم بخند

                                                    سوزم از سوز نگاهت هنوز چشم من باشد به راهت هنوز

چه شده آن همه پیمان  که از آن لب خندان

بشیندم و هرگز خبری نشد از آن

کی آیی به برم

                    ای شمع سحرم  

                                           در بزمم نفسی   

                                                                         بنشین تاج سرم تا از جان گذرم

پا به سرم نه جان به تنم ده چون به سر آمد عمر بی ثمرم

نشسته بر دل غبارغم  زان که من در دیار غم گشته از غم گسار من

امید اهل وفا تویی رفته راه خطا تویی آفت جان ما تویی

بردی از یادم  دادی بر بادم با یادت شادم

دل به تو دادم در دام افتادم از غم آزادم

اینم قصه ی کلاغ خط خطی زشت و سیاه و پاپتی

کلاغه دلش گرفته بود، کلاغ سياه پاپتی پريد روی شاخه درخت گفت : غار و غار از يه جايی صدا اومد که : زهر مار.
بغض کلاغه ترکيد يه قطره اشک از روی گونه هاش چکيد قطره اشک لابه لای پرای سياه گم شد و رفت يه تيکه سنگ از تو حياط يه خونه اومد و اومد نشست رو سينه کلاغ قلب کلاغ ترکيد کلاغ افتاد رو زمين
يه صدا اومد: اون کلاغ زشتو ببين ..
کلاغه چشاش تار شده بود همه جا ها رو سياه ميديد عين خودش زشت و سياه و خط خطی کلاغ مُرد...
کسی نفهميد که کلاغ دلش خيلی گرفته بود آخه شب قبل يه گربه ناز و ملوس بچه هاشو گرفته بود کلاغ هم دلی داشت همدم و همدلی داشت کلاغ هم عاشق بود کلاغ سياه پاپتی زشت و سياه و خط خطی واسه خودش کسی
بود کی از دل کلاغ با خبر بود ؟ کی حالشو می فهميد حيف کلاغ پاپتی با رنگ زشت و خط خطی...
راستی مگه ما آدما از دل هم خبر داريم ؟ما آدمای رنگارنگ زشت و قشنگ رد ميشيم از کنار هم سلام و عليک حالت چطوره اصغری ؟ حرفای بيخود ميزنيم خنده هامون شيشه ايه درد دلامون الکی، عاشقيمون  دروغکی، ما لای دودا گم شديم تصويرامون خياليه، هرچی که داره مغزمون، شکلکای سئواليه دل چيه ؟ يک تيکه خون پر از : نرو , پيشم بمون ...
 دلم ميخواست کلاغ بودم همون کلاغ پاپتی زشت و سياه و خط خطی پر ميزدم تو آسمون کسی نمی گفت که : بمون می پريدم رو يه درخت گريه می کردم : غار و غار پشت سرش يه زهر مار حداقل اين فحشه که راستکی بود
اينجوری هيچکسی دلش واسم الکی نمی سوخت کسی برام لباس پادشاه توی قصه ها رو نمی دوخت نه عاشق کسی بودم ، نه کسی عاشقم بود کلاغ تنهايی بودم، گمشده تو شهر دود اشک کلاغ و هيچکسی نمی تونه ببينه حال دلش ؟! عجب ..مگه حالی واسش ميمونه؟ دلم ميخواست کلاغ بودم تا که يه روز،
 زخم يه سنگ راستکی، که درد اون بهتره از زخم زبون آدما دلم رو با تموم اين نگفته هاش بترکونه
کسی دلش واسه کلاغ زنده که نمی سوزه کسی دلش واسه کلاغ مرده هم ,نمی سوزه...
صبح سحر يه رفتگر کلاغه رو انداخت لابه لای آشغالا کلاغ با دلش پريد تو قصه ها   
دلش نگو , يه تيکه خون پر از : برو پيشم
 نمون

 

+ نوشته شده توسط یه دیونه در یکشنبه دوازدهم آذر 1385 و ساعت 0:0 AM |

از دريا پرسيدن عشق چيست، گفت:خشكيدن........

از گل پرسيدن عشق چيست، گفت:پرپر شدن........

از زمين پرسيدن عشق چيست، گفت: لرزيدن.............

از آسمون پرسدين عشق چيست، گفت: باريدن..........

از انسان پرسيدن عشق چيست،ناگهان ندايي از درونش گفت:جدايي
اگر آدمي زندگي را دوست داشت در اغاز تولد نمي گريست
لحظات را طي كرديم تا به خوشبختي رسيديم،اما وقتي رسيديم فهميديم خوشبختي همان لحظات بود
هر چيز دنيا شنيدنش بزرگتر از رسيدن به آن است و هر چيز از آخرت ديدن و رسيدن به آن بزرگتر از شنديدن آن است
جلسه محاكمه عشق بود و قاضي عقل،و عشق محكوم بود به تبعيد به دورتريندنقطه مغز يعني فراموشي،قلب تقاضاي عفو عشق را داشت ولي همه اعضا با او مخالف بودند قلب شروع كرد به طرفداري از عشق ،آهاي چشم مگر تو نبودي كه هر روز آرزوي شنيدن صدايش را داشتي،اي گوش مگر تو نبودي كه در آرزوي شنيدن صدايش بودي وشما پاها كه هميشه رفتن به سويش بوديد حالا چرا اينچنين با او مخالفيد؟
همه اعضا روي برگرداندند و به نشانه اعتراض جلسه را ترك كردند،تنها عقل و قلب در جلسه ماندند عقل گفت:ديدي قلب همه از عشق بي زارند،ولي متحيرم با وجودي كه عشق بيشتر از همه تورا آزرده چرا هنوز از او حمايت ميكني!؟قلب ناليد و گفت:من با وجود عشق ديگر نخواهم بود و تنها تكه گوشتي هستم كه هر ثانيه كار ثانيه قبل را تكرار ميكند و فقط با عشق ميتوانم يك قلب واقعي باشم ..

+ نوشته شده توسط یه دیونه در شنبه یازدهم آذر 1385 و ساعت 11:39 PM |
نازلی! بهارخنده زد و ارغوان شکفت
در خانه، زیر پنجره گل داد یاس پیر
دست از گمان بدار!
با مرگ نحس پنجه میفکن!
بودن به از نبود شدن، خاصه در بهار...
نازلی سخن نگفت،
سر افراز
دندان خشم بر جگر خسته بست رفت
***
 نازلی ! سخن بگو!
مرغ سکوت، جوجه مرگی فجیع را
در آشیان به بیضه نشسته ست!
 
نازلی سخن نگفت
چو خورشید
از تیرگی بر آمد و در خون نشست و رفت
***
نازلی سخن نگفت
نازلی ستاره بود:
یک دم درین ظلام درخشید و جست و رفت
نازلی سخن نگفت
نازلی بنفشه بود:
گل داد و
مژده داد: زمستان شکست!
و
رفت...
احمد شاملو
+ نوشته شده توسط یه دیونه در جمعه دهم آذر 1385 و ساعت 11:37 AM |
من نه شاعرم نه نویسنده و نه وبلاگ نویس، برای دل خودم می نویسم ، تصمیم هم دارم که این وبلاگ فقط یک بار آپ بشه و همه چیز رو بگه، ولی فقط خدا می دونه فردا و فرداها چی پیش میاد
+ نوشته شده توسط یه دیونه در شنبه چهارم آذر 1385 و ساعت 10:15 AM |

نمیدونم از کجا بگم یا بنویسم،از بس به زبون آوردم و دیوانه وار صدایت کردم خسته شدم.

ولی این  دوست داشتن اینقدر لذت بخش بود که حاضر شدم از غرور و شخصیت انسانی

خودم بگذرم.بخدا دیگه طاقت ماندن ندارم.خسته شدم از زندگی،از روزگار نامرد که طوری

 آدمو به زمین میزنه که نمیشه بلند شد.مجالی برای زنده ماندن نیست.خودت بگو ای با وجدان.

آدمی مگه چقدر ظرفیت داره.باور کن دل من از جنس سنگ نیست.

چرا نمیخوای واقعیت رو قبول کنی که منم میتونم عاشق بشم و نه از نوع مجازی،بلکه عاشق

واقعی.کدام حرفم دروغ بود که باعث رنجش خاطر تو شد.تنها گناهم این بود که صادقانه باهات

صحبت کردم.نمیدانستم اینقدر از واقعیت وحشت داری و نمیخوای با اون روبرو بشی.

اگه حتی کمی میفهمیدم که راستی و درستی اینقدر باعث نابودی من میشه،از همون روز اول

هر چی دروغ تو دنیا بود رو به زبون میآوردم تا بدونی خیلی دردناک تر هست دروغ شنیدن.

چی کار کنم که هیچ وقت نتوانستم دروغ گوی خوبی باشم.یعنی خدا این نعمت رو از من گرفت.

سنگ صبوری میخواستم تا بتونم باهاش از درد دل هام بگم و اونم طاقت شنیدن این همه سنگینی

سکوت رو داشته باشه نه این که قصاب شوی و با تمام نفرتت جگرم رو تکه تکه کنی.بخدای احد

و واحد قلبم شکست.شکستنی که در تمام زندگی نداشتم.دلم توان به دوش کشیدن این همه تنهایی و

غم رو نداره.ندای قلبم به گوش دورترین مردم در دوردست ترین نقاط عالم هستی رسید،ولی تو

در گوش خود چوب پنبه گذاشتی.

 تا چه اندازه میتوانی بی تفاوت باشی.بخدا بعضی وقتها از خودم تنفر پیدا میکنم.همش عذاب وجدان

دارم که چرا باهات با صداقت صحبت کردم و از حسی درون دلم بود برایت گفتم.پشیمان شدم.

فکر نمیکردم بعضی از افراد میخوان با دروغ زندگی کنن و دل خوش به مال دنیا و خوشی های

زود گذر باشن.از این به بعد با کاری که تو انجام دادی تصمیم گرفتم ادامه زندگی ام رو با دروغ

سپری کنم تا منم طعم دروغ رو بچشم که شاید کسی دلش برام بسوزد.آه که چقدر دوستت داشتم،

ولی همیشه میترسیدم به زبانش بیاورم.عاشقانه می پرستیدمت.همیشه نیرویی در تو بود که مرا

بی اختیار به سویت میکشید.اینقدر قوی که متوجه اطرافم و اتفاقاتی دور و برم میگذشت نبودم و

تو چه بی رحمانه همه درهای خوشبختی رو برابرم بستی.

دیگه نمیخوام تو رو مجبور به کاری کنم که دوست نداری،دیگه نمیخواد دوستم داشته باشی.

فقط یه تقاضای عاجزانه دارم اجازه دهی خودم در تنهاییم دوستت داشته باشم.همون دوست داشتن

یه طرفه که سرانجامی نداره.با این کار میتونم تو تنهاییم حداقل به فکرت باشم و دل خوش به این که

 آری بدستت آوردم.فقط میخوام تو همین رویای شیرین خودم بمیرم.

الهی سرمایه ای جز محبت تو و کلامی جز کلامی که تو به امانت داده ای ندارم.

دراین بازار آشوب کسی جز تو خریدارش نیست،چه خوب معامله ای...............

+ نوشته شده توسط یه دیونه در چهارشنبه یکم آذر 1385 و ساعت 1:31 AM |

وقتی پیشم نیستی و دوری
اونقدری که نمی بینمت
می گم می گذره این چند روزم تو رو تو آغوش می گیرم
حالا وقتی که پیشمی تو
دستات وقتی توی دستامه
فکر می کنم که آخرش تو مال من نیستی می میرم
هر جای دنیا که باشی تو
چشم من تا آخر دنیا دنبالت می مونه
بدون که تو دنیای دیگه دوباره دستای گرم تورو می گیرم
می کشه این فکرمنو آخر که مال کس دیگه بشی
دیوونه دیوونه
نمی دونم میدونی که من هر چه ازت دور بمونم زود می میرم

اما روزی میاد ما دوتا
یه جا که خیلی دور ازهمیم
شب و روز با یه غریبه بی قرار می گذرونیم
اونقدر به تو فکر می کنم که
چشمامو تو آغوشش بستم
فکر می کنم که پیش توام
تو آغوش تو هستم
تورو می خوام

نگو توی این دوری از هم
به همدیگه نمیشه فکر کرد
چون دل واقعی عاشق هیچ وقت نمیشه دلسنگ
دوست دارم واسه همیشه
آرزومه باشی کنارم
نذار تو آغوشی باشم که اصلا دوسش ندارم

+ نوشته شده توسط یه دیونه در یکشنبه بیست و هشتم آبان 1385 و ساعت 0:10 AM |
تقدیم به او که حتی دوریش حس زندگی می بخشد،کسی که تپش های قلبش فاصله ها را

  در هم می نورد و اوج زندگی را قلم می زند.

  .کسی که کلامش اهورایی است و سکوت تلخش از مهری شگرف خبر می دهد.

  نگاهش به فروغ خداوندی شبیه است و نجابتش از خورشید سر چشمه می گیرد.

  باز از تو می نویسم،تویی که چراغ زندگی را روشن نمودی و در قعر نا امیدی اوج صفا

  رامعنی کردی.

  من از تو می گویم:

  از نیلوفر وحشی،زنبق های وحشی،یاس کبود،اطلسی های سفید،

  از تو غریب آشنا،از سینه ای چاک ،عشقی آتشین و پاک.و آن پاییزطلائی رنگ زندگی.

  نگو که با یاس های صورتی نسبتی نداری،با اقاقی ها همسایه نبودی و با آوای

  نم باران بر کویر حسرت دلم نباریدی و با دم مسیحایی بر کالبد بی روحم ندمیدی.

  ای مقدس،ای دریایی،آبی بیکران وفا،ای مغرور سر فراز...

  من زیباترین کلماتم را در گلدانی کاشته ام،هر شب با احساسم آبیاری می کنم و

  منتظرم تو بر گردی تا با هزارو یک عشق تقدیمت کنم،پاک وبی ریا،ساده ولی زیبا

پس بیادم باش و فراموشم مکن.دوستت دارم

 

 

+ نوشته شده توسط یه دیونه در جمعه بیست و ششم آبان 1385 و ساعت 11:40 PM |
 

كوله بارسفرت رفت و نگاهم را برد نه تو ديگر هستي نه نگاهي

 كه در آن دلخوشي ام سبز شود سايه ميداند كه به دنبال نگاهت

 همچون ابر سر گردانم هيچ كس گمشده ام

را نشناخت. تابش رايحه اي خبرآورد كسي در راه است

 چشمي از درد دلم آگاه است كاش هيچوقت عشقي متولد نمي شد

كه روزي احساسي بميرد.

+ نوشته شده توسط یه دیونه در جمعه بیست و ششم آبان 1385 و ساعت 11:36 PM |
در شهر عشق قدم ميزدم گذرم افتاد به قبرستان عاشقان خيلي تعجب کردم تا چشم کار ميکرد قبر بود. پيش خودم گفتم يعني اين قدر قلب شکسته وجود داره؟ يکدفعه متوجه قلب تازه اي شدم که تازه خاک شده بود. جلو رفتم برگهاي روي قبر را کنار زدم تا برايش دعا کنم واي چي ميديدم باورم نميشه!! چون اون قلب کسيه که چند سال پيش دل منو شکسته بود
+ نوشته شده توسط یه دیونه در جمعه بیست و ششم آبان 1385 و ساعت 11:36 PM |
عطر گل فراموشم شده بود آنقدر به چشمک زدن های ستارگان عادت کرده بودم که ستاره ی همیشه روشن باورم نمی شد این شد که ندانستم ستاره ای بود که در آسمان درخشید یا گلی بود که در کویر رویید هر چه بود آنقدر بوی پاکی می داد که ایمان نیاوردن به رایحه اش سخت تر از دل کندن ازهرزه گل هایی بود که تنها یک ردیف گلبرگ داشتند و آنقدر روشن بود که در خواب و با چشمان بسته هم نمی شد او را ندید از آن پس در هر لحظه ام وضو با نورش می گیرم و در بوییدنش غرق رکوع ام. 
+ نوشته شده توسط یه دیونه در دوشنبه بیست و دوم آبان 1385 و ساعت 1:42 PM |

 

Image and video hosting by TinyPic

دوستت دارمو صد دفعه نوشتم و نفهميدم ...
معني اون چي ميشه كه حتي با تو نخنديدم
حتي با تو صداي من به گوش دنيا نرسيد
قطره عشق تو چشام گلبرگ عشقو نبوسيد
تو بودي ...اما , نبودي , مثل سرابي تو كوير
دلم نفهميد كه شده تو عشق قلابي اسير
حتي توي كلاس عشق تقلبي گفتي سلام
دست تو رو شد واسه من , وقتي كه ميكردي نگام.
دوستت دارمو صد دفعه نوشتمو نفهميدم ,
معني اون چي ميشه كه حتي با تو نخنديدم
حتي به پاي عشق تو غنچه نداد آب و گلم
دوستم نداشتي ميدونم , دروغ ميگفتي به دلم .
........

يه شب فقط يه شب بيا تو " خلوت روياي من "
بيا و دوستت دارمو معني بكن براي من
يه شب بيا سراغ دل بدون تزوير و ريا
بگو كه دوست داشتي منو
بگو چرا رفتي ...چرا؟.....

+ نوشته شده توسط یه دیونه در سه شنبه شانزدهم آبان 1385 و ساعت 0:10 AM |

Image and video hosting by TinyPic

به ياد آر كه چگونه دستان پر شوقم را به اميد پرواز در دستان سرد تو جاي دادم.و چه غريبانه نگاهم را به نگاه خالي از احساست دوختم.نمي دانم....نمي دانم آيا به ياد داري كه با ذوق بچه گانه ام و با چه احساس پاكي تپش قلبم را با تپش قلبت يكسان نمودم؟لحظه ي بي تو ماندن را لحظه ي مرگ مي دانستم.لبخند دروغينت را من راست ترين واژه ي عالم مي پنداشتم!به خيال خود ليلاي دل مجنونت بودم!اما هنگامي كه فهميدم .........هنگامي كه فهميدم نگاه هايت و يا كلمه به كلمه ي حرفهايت جز دروغ و ريا چيز ديگري نبود از درون شكستم, خورد شدم و قلبم ذره ذره سنگ شد!تو چه كردي با من؟هر آن چه كه كردي گناهت را نمي بخشم.
و حال تا هميشه دروازه ي قلبم را بر روي ورود هر قلب ديگري مانند قلب تو مي بندم!

+ نوشته شده توسط یه دیونه در سه شنبه شانزدهم آبان 1385 و ساعت 0:10 AM |

سلام
نام : سرگردان
نام خانوادگي : گمنام
نام پدر : رنج
نام مادر : فرشته غم
تاريخ تولد : دوران غم
شماره شناسنامه : نامفهوم
محل تولد : دنياي فراموش شده
شغل : آوارگي
جرم : به دنيا آمدن
مدت محکوميت : حبس ابد
نام پدر بزرگ : درويش تنها
نام مادر بزرگ : سلطان غم
آدرس : غمستان - ميدان تنهايي - چهارراه بدبختي - خيابان رنج -کوچه غربت - پلاک ناباوري

+ نوشته شده توسط یه دیونه در سه شنبه شانزدهم آبان 1385 و ساعت 0:8 AM |

کی رفته ای زدل که تمنا کنم تو را

کی بوده ای نهفته که پیدا کنم تو را

غیبت نکرده ای که شود طالب حضور

پنهان نگشته ای که هویدا کنم تو را

+ نوشته شده توسط یه دیونه در سه شنبه شانزدهم آبان 1385 و ساعت 0:5 AM |

تـا وقتي كــه نگاهت تنها پناهگاه و تكيه گاه نگاه سرگردان منه!
                  تا زماني كه تو همسفر جاده زندگي من هستي!

تا وقتي كه شونه هاي تو امنترين جاي دنياست براي من!
                من زنده هستم! براي زندگي كردن با تو!

                        هیچ وقت ترکم نکن
+ نوشته شده توسط یه دیونه در سه شنبه شانزدهم آبان 1385 و ساعت 0:4 AM |

نمي دانم ولي شايد؛

تو را در خش خش يك برگ پاييزي

و يا در رد پايي مانده در برف زمستاني

تو را روز ازل من ديده باشم

پسِ آن گاهِ سُكر آور

كه سيب قسمتم دادند

نمي دانم ولي شايد...

  توي چشمات يه روزي خونه من بود

دل تو اسير و ديونه من بود

توي لحظه هاي گرم و عاشقونه

سر تو روي سر و شونه من بود

                                                                             

به هر كجا كه روم هر زمان و هر لحظه

دلم هميشه براي نگاه تو تنگ است

                                                                                             

هيچكس باور نمي كند

اما اين قايق كاغذي ما را خواهد برد

به كومه اي در دور دست

كه پلكش را تنها رو به مه باز مي كند

تا بي آنكه گونه ام گل بيفتد

باز هم بخواهمت .

                                             

بنشين كنار من ، خيلي دلم تنگه

دارم هواي گريه دلداريت قشنگه

 

+ نوشته شده توسط یه دیونه در دوشنبه پانزدهم آبان 1385 و ساعت 11:32 AM |

هميشه منتظر    FlowersFlowersFlowersFlowers

 تارو پود زندگي مرا با انتظاري تلخ و طولاني بافته اند كسي چه مي داند دختركي كه شب هنگام تا سپيده دمان چشمان بي فروغش خاموش گشت چه كسي بود ؟ شايد ناله هايش را هيچكس نشنيد و سكوت دردناكش را هيچ فريادي اينگونه رساتر نبود !

آنجا آشيانه اي بود براي زيستن و ساحلي براي شكسته هاي قايقي طوفان زده ، آنجا خانه اميد من بود   

كعبه مقدس آرزوهايم ، غروب بود و من بودم و آن تك درخت پير و كهنسال كه سالها آشيانه كلاغهاي دربه در بود ؛ من بودم و آن ساحلي كه هرگز موجها نگذاشتند تاريخ تولد عشقمان را بر شنزارها ثبت كنيم من بودم و اسبي چوبي كه به سرزمين مه آلود آرزوها مي رفت ، تنهاي تنها ، با چشمهايي هميشه منتظر ! براهم ادامه مي دهم ، پشت سر مي گذارم همه درياچه هاي اندوه ، كوهستانهاي يخي ، برهوت كويرهاي تنهايي ، جنگل هاي وحشت . و پشت همان پنجره چوبي با پرده ايي كنار زده عبور پرندگان مهاجر را مي نگرم كه به ديار من مي آيند ، تا آشيانه هاي خوشبختي خود را بسازند . كسي از نهايت اندوه چه مي داند . مي سوزاند و آتش مي زند و هرگز خاموش نخواهد شد .

دل من اينروزها آتشفشاني است كه هر غروب گدازه هاي اندوه از آن فوران مي كند . و هيچ اميدي به خاموشي و سرد شدنش نيست !

اينجا ويرانه هاي دل من است كه تو قصر خوشبختي ات را بر آن بنا كرده اي ؛ مي داني ؟؟؟؟؟؟؟؟؟

 

 

+ نوشته شده توسط یه دیونه در دوشنبه پانزدهم آبان 1385 و ساعت 11:21 AM |

یادت هست؟ در دنیای کوچکمان بزرگی فقط به قد                  FlowersFlowersFlowers

آدم ها بود.

چه زود گذشت دنیای کودکی، دیگر ازسبزی جوانه های

احساس خبری نیست.

میراث شب تنها حجم سنگین سکوت است و بس...

زمانی که بار سنگین احساسات به مقصد نمی رسد؛غزل تنها از سر دلتنگی است.

می نویسم،بگذار چشمانم ذوب شوند،نمی توانم احساسم را به دار بیاویزم. FlowersFlowersFlowers

می نویسم کاش پولک چشمانم در وقت تظاهر ودورنگی بخواند.

می نویسم کفش روزگار پایم را می زند،اما میدانم...میدانم به هر کجا که روم آسمان همین رنگ است... 

Gissoo tallaFlowersFlowersFlowers

+ نوشته شده توسط یه دیونه در دوشنبه پانزدهم آبان 1385 و ساعت 11:17 AM |

Welcome To Java Script Code